بسم الله الرحمن الرحیم
شهادت امام جعفرصادق(ع)
رئیس مذهب شیعه
را به تمامی شیعیان عالم
تسلیت عرض میکنیم
از کتاب {{حبل المتین}}نقل است که میرمعین الدین اشرف که یکی از صلحای خدام
روضه ی رضویه-علی ساکنها الاف السلام و التحیه-بود نقل کرده که در خواب در{{دار
الحفاظ}}یا{{کشیک خانه ی}} مبا رکه هستم و بیرون آمدم از روضه متبر که به
جهت تجدید وضو پس چون رسیدم به صفه امیر علی شیر دیدم جماعت بسیاری را
که داخل در صحن مطحر شدند و در جلوی آنها شخص نورانی خوش صورت عظیم
الشانی بود در دست جماعتی از آن اشخاص که پشت سر او بودندکلنگها بود پس
همین که وسط سحن مقدس آن شخص بزرگوار که در جلوی جماعت بود به آنها گفت
بشکافید این قبر را وبیرون بیاورید این خبیث را و اشاره کرد به قبر مخصوصی پس
چون شروع کردند به کندن قبرش از شخصی ژرسیدم که این شخص بزرگوار که امر
می فرماید کیست؟گفت:حضرت امیر المومنین{ علیه السلام}است .پس در این حال
دیدم که امام ثامن حضرت امام رضا{علیه السلام}عرض کرد که ای جداه از شما
مسئلت و خواهش می کنم که عفو بفر مائید از این شخص که مدفون است در اینجا
و ببخشید به من تقصیر های او را.فرمود:که می دانی این فاسق فاجر شرب و خمر
می کرد؟عرض کرد: بلی لکن وصیت کرد در وقت مرگ خویش که او را در جوار من
دفن کنند.
س ما اومید واریم از شما که عفو بفرمائید از او :فرمود: به تو بخشیدم تقصیرات او
را.پس تشریف برد آن حضرت و من از وحشت بیدار شدم و بیدار کردم بعض خدام آستا
نه ی مبارکه را و آ مدیم به همان موضع که در خواب دیدم.دیدم که قبر تازه ای است
وبیرون ریخته قدری از خاک آن .پس پرسیدم که صا حب این قبر کیست ؟
گفتند :مردی از اتراک است که دیروز در اینجا دفن شده است
بسم الله الرحمن الرحیم
ج - در روايات نيز به رابطه نزديك ميان خواب و مرگ، چنين
اشاره شده است:
قال السجاد(ع): «عَجَبٌ كُلُّ الْعَجَبِ لِمَنْ أنْكَرَالْمَوْتَ وَ هُوَ يَرى مَنْ
يَمُوتُ كُلَّ يَوْمٍ وَلَيْلَةٍ...».(11)
حضرت امام سجاد(ع) فرمود: «بسيار شگفتآور است كه كسى
مرگ را انكار كندو حال آنكه در هر شبانه روز، مرگ (خود را به
هنگام خواب) مىبيند».
سُئِلَ عَن الْباقِر(ع) مَا المَوْتُ؟
قالَ: «هُوَ النَّومُ الَّذي يَاْتيكُم في كُلِّ لَيْلَةٍ؛ إلّا اَنَّهُ طَويلٌ مُدَّتُهُ».(12)
از حضرت امام باقر(ع) سؤال شد: مرگ چيست؟
فرمود: «مرگ، همان خوابى است كه هر شب به سراغتان
مىآيد؛ با اين تفاوت كه مدتش طولانى است».
بسم الله الرحمن الرحیم
ابتداي راه برهوت
به هر حال ان شب هم سپري شد و سپده ي صبح دميد افتاب بالا امد
و ژاله هاي بامدادي در برابر پرتو تيزش به سرعت دور مي شدند صحنه
ي روز قبل نبود وقتي با دقت نگاه کردم خود را در بياباني بي ابتدا و بي
انتها ديدم به رفتار گفتم اينجا کجاست؟گفت:اينجا ابتداي سفر ما به
سوي سرزمين برهوت در وادي يمن است مجرمان و مفسدان و
جنايتکاران و گناهکاران از اينجا حرکت مي کنند گفتم:برهوت
کجاست؟رفتار گفت بياباني است که گناهکاران در عالم برزخ تا روز
قيامت روزها را در انجا به سر مي برند و منزلگاه انان خواهد بود و شب
ها را به شما اجازه مي دهند تا به قبرستاني که اجساد در ان دفن
شده اند برويد و وضعيت جنازه ها را مشاهده کنيد و در اين هنگام عذاب
هاي زيادي از جمله گرماي طاقت فرسا تشنگي طاقت فرسا حمله ي
جانوران و پذيرايي با گرزهاي اتشين متوجه من شد
مراسم شب هفت
به رفتار گفتم:ديگر طاقت ندارم مدتي در اينجا استراحت کنيم رفتار
گفت اين فکر خوبيست و بدان که امروز روز پنج شنبه است و تو مي
تواني بعد از ظهر به خانه ات بر گردي و اهل و عيال و خويشاوندانت را
ببيني شايد خويشان و دوستانت براي تو فاتحه اي بخوانند يا صدقه و
خيراتي به نيت تو بدهند گفتم صدقه و خيرات به چه دردي مي خورد؟
گفت: اي احمق!اين ها عذاب و شکنجه ي تو را کاهش مي دهد و
سلامتي و استراحت تو را بيشتر و راه را براي تو هموارتر مي کند چند
ساعتي که گذشت رفتار رو به من کرد و گفت:الان وقت ان است که به
خانه ات باز گردي زيرا خانواده ات در حال برگزاري مراسم شب هفت تو
مي باشند من اول حرف او را باور نمي کردم تا اينکه او زنجيرهاي پايم را
باز کرد و من به پرواز در امدم چيزي نگذشت که روي شاخه ي درخت
منزلمان فرود امدم و متوجه شدم خويشان و دوستان در جنب و جوش و
رفت و امدند ان ها به فکر همه چيزبودند و تنها چيزي که در يادشان نبود
من بودم انان فقط نگران اين بودند که مبادا ميهماني به خوبي برگزار
نشود و شرمنده و سر شکسته شوند با غروب افتاب ميهمانان دسته
دسته وارد منزل ما شدند و پس از صرف شام و ميوه و چاي و شربت
يکي از انان اعلام فاتحه کرد و انان دسته جمعي فاتحه اي خواندند و
يکي يکي با خداحافظي از اهل خانه منزل را ترک کردند و به سوي خانه
هاي خود روانه شدند و من به زودي از خاطرشان رفتم.
بسم الله الرحمن الرحیم
----------------------------------------------------------
حلول ماه مبارک رمضان مبارک
-------------------------------------------------------
سرزمين دروغ گويان
مدتي عذاب نديدم که رفتار گفت به خاطر فاتحه و خيراتي است
که برايت فرستادن بعد از ان همه راه به کوهي رسيديم رو به
رفتار کردم و گفتم مي داني پشت اين کوه چه خبر است؟ گفت
بلي وادي عذاب پشت اين کوه قرار دارد و به مجرد که به انجا
برسي داخل اتش مي شوي و عذاب گناهکاران از اينجا شروع
مي شود و هر منطقه اي مخصوص يک گناه است اکنون برايت
سرزمين هايي که مجرمان در ان عذاب مي شوند را برايت
معرفي مي کنم:سرزمين دروغ گويان-رباخواران- زنا کاران- روزه
خواران- منافقان-غارت گران بيت المال-غيبت کنندگان و......
سرزمين دروغ گويان
در مورد حرف هاي او انديشه مي کردم که از دور تعدادي درختان
جداي از هم نمايان شدند در ميان درختان حوض بسيار بزرگي که
پر از اب و گل هاي زيبا و رنگارنگ بود ديده مي شد از ديدن چنين
منظره ي روح بخش تعجب کردم و گفتم شايد خانواده ام باز برايم
خيراتي فرستادند.اما هنوز از اين فکر و خيال فارغ نشده بودم که
ان زيبايي ها يک باره به صحنه ي بسيار غمگيني تبديل شد. برگ
هاي زيبا ي درختان به سرعت از درختان جدا مي شد و ان گل
هاي زيبا پژمرده مي شدند خورشيد با اين بزرگي ضعيف مي
شد و نيروي خود را به مرور زمان از دست مي داد بسيار تعجب
کرده بودم مقداري نزديک شديم که ناگهان ديديم چند نفر با
سرعت به سوي ما مي ايند در حالي که مردي را با زنجير روي
زمين مي کشيدند تا نزديک ما رسيدند.بعد او را به پشت روي يخ
ها انداختند يکي از انان با قلاب اهنين بسيار تيز طرف چپ چهره
با نيمي از بيني و چشمش را تا پشت سر پاره کرد بعد قلاب را
بيرون اورد و متوجه طرف راست صورت او شد وان کار را مدام
تکرار مي کرد ان مرد مرتب داد و فرياد مي کرد و شکنجه گران
در کمال خونسردي مشغول کار خود بودند با خود گفتم بهتر
است خواهش کنم تا براي چند دقيقه دست از شکنجه ي او
بردارند تا بتوانم از او سوالاتي کنم.جلو رفتم و گفتم مگر اين مرد
چه گناهي کرده گفت اين مرد دروغگو است و اين نوع عذاب
مخصوص ادمهاي دروغگويي مثل اوست
امام حسن عسگري مي فرمايد:«تمام ناپاکي ها و زشتي ها در
خانه اي قرار داده شده است و کليد ان دروغگويي است»
پنج شنبه ي موعود
بعد از ظهر روز پنج شنبه پرواز کردم و به سوي منزل خود امدم
وقتي وارد خانه شدم ديدم هر کس مشغول کار خود است مادر و
خواهرانم تعدادي از اقوام و خويشان ان جا حضور داشتند ولي
هرچه نگاه کردم فرزندانم و همسرم را نديدم با بي صبري منتظر
بودم که انان از من يادي کنند يا فاتحه اي برايم بخوانند هر چه
صبر کردم خبري نشد اقوام مي خواستند بروند و مادر و خواهرانم
نيز مي خواستند به منظور گردش از خانه خارج شوند ديدم
کسي به ياد من نيست و به زودي مرا فراموش کرده اند غم
سنگيني وجودم را فرا گرفت با وجود اينکه مي دانستم اهالي
خانه نه مرا مي بينند ونه صدايم را مي شنوند گريه کنان فرياد
زدم و گفتم:شما را به خدا در حق من مهرباني کنيد مرا به خاطر
اوريد و بر غربتم رحم کنيد!من به عذاب سختي دچار شده ام
اينقدر بخيل نباشيد.اگر نمي خواهيد پول خرج کنيد انفاق نماييد
فاتحه اي برايم بخوانيدخواهش ميکنم ته مانده ي سفره ي تان را
که پيش پرندگان . مرغان مي ريزيد به نيت من بيندازيدو ثوابش را
به روح من هديه کنيد.
واي بر من!!اگر ان موقع که در دنيا بودم از انچه داشتم مقداري
انفاق مي کردم امروز محتاج شما نبودم.
بسم الله الرحمن الرحیم
پيام به خاک نشينان
اي خاک نشيناني که سخنان مرا مي خوانيد يا مي شنويد!! به
مردم بگوييد:اگر پرده ي ناداني از برابر چشمانمان کنار رود خار و
خونابه ي اندوه را در چشم و دلمان خواهيم ديد..............اي
زندگان خاک نشين!! از کساني مانند من تقوا و ترس از خدا را از
ياد بردند عبرت بگيريد مبادا کاري کنيد که آيندگان از شما
سرنوشت تلخ عبرت بگيرند .............اي زندگان عالم دنيا !! اگر
انچه را که ما مي بينيم شما مي ديديد همانند زنان فرزند مرده
که مشت عزا و اندوه به سينه مي کوبند و اشک جدايي از ديده
مي بارند سراسيمه و پريشان سر به بيابان مي گذاشتيد و بر
کردار زشت خويش اشک پشيماني مي ريختيد و آن چنان آشفته
پريشان احوال و سرگردان مي شديد که دارايي خويش را بي
نگهبان رها مي کرديد و سر به کوه و دشت مي
گذاشتيد...............شما اي انسان ها !! بدانيد بالاخره از دنيا و
آنچه در آن است روزي دست خواهيد کشيد و از آن جدا خواهيد
شد و به راهش روان خواهيد گرديد که ما آن راه را رفتيم ما با آن
همه قدرت و توانايي که داشتيم روزي پيکر بي جانمان را با
ناتواني بسيار بر مرکبي چوبين سوار کرده اند و به سوي
قبرستان خاموش بردند و در قبر ميهمان اعمالمان
کردند..................به هوش باشيد براي جسم ما از اغوش زمين
گوري و از مال هاي دنيا کفني و از استخوان پوسيده ي مردگان
گذشته همسايه و همخانه اي بر گزيدند همسايه اي که هر چند
با بانگ بلند او را فرياد زني او نمي شنود و پاسخ نمي
دهد......................بدانيد همانگونه که روزي عريان قدم به عالم
خاک گذاشتيم روزي برهنه درون خاک خواهيم خفت و به ديار
خاموشان مي شتابيم.اکنون ما در دياري هستيم که اهالي ان
جملگي در هول و هراسند در ميان گروهي هستيم که به ظاهر
آسوده خوابيده اند اما در واقع اسير و گرفتارند انان هيچ وقت به
اقامتگاهمان نمي ايند و با ما انس نمي گيرند و با همه ي
نزديکي همچون همسايگان با هم معاشرت نمي کنند
اي بندگان خدا ! اکنون که در ارامش هستيد و قلم فرشتگان
نويسنده ي کردار به کار است به کردار و رفتار پسنديده بکوشيد
حال که توبه ي توبه کنندگان با ايمان پذيرفته و قبول مي گردد
هرچه زودتر توبه ي حقيقي کنيد..................اي مردمي که
کوشش شما به دست آوردن دنياست !! اين را بدانيد که بهره ي
هر يک از شما از اين همه ثروت دنيا يک قطعه ي کفن و يک
قطعه ي زمين به قدر درازي و پهناي شماست...............اي
مردم دنيا تا فرصت داريد و مرگ گريبانتان را نگرفته است باقي
مانده ي عمر را غنيمت دانيد و خانه ي قبر و عالم برزخ و قيامت
خود را آباد و اصلاح کنيد .............. اي فرزندان دنيا !! تا
چشمانتان باز و گوش هايتان شنوا و زبانتان گويا است از دفتر
زندگي پر خاطره ي ما عبرت بگيريد و آنچه را که دشمنان دين و
از خدا بي خبران به شما گفته اند از آن دوري نماييد و از عقوبت
سرنوشتتان در بيم و هراس باشيد.
بسم الله الرحمن الرحیم
گريز از چنگ مرگ
روايت شده :روزي عزرائيل به مجلس حضرت سليمان(ع) وارد
شد،ودر ان مجلس همواره به يکي از اطرافيان حضرت سليمان
(ع)نگاه مي کرد پس از مدتي عزرائيل از آن مجلس رفت.
آن شخص به سليمان(ع)گفت:"اين شخص چه کسي بود؟
".سليمان (ع)فرمود:او عزرائيل بود.او گفت به گونه اي به من مي
نگريست که گويا در طلب من بود(تا مرا قبض روح کند)
سليمان گفت:اکنون چه مي خواهي؟
او که وحشتزده و دستپاچه شده بود،به سليمان(ع)عرض
کرد:براي خلاصي من از دست عزرائيل،به باد فرمان بده که مرا
به هندوستان ببرد.حضرت سليمان به باد فرمان داد او را سريع به
نقطه اي از هندوستان برد.در جلسه ي بعد که سليمان با
عزرائيل ملاقات کرد،به او فرمود:"چرا به يکي از همنشينان من
پياپي نگاه مي کردي؟ "
عزرائيل در جواب گفت: من از طرف خدا مامور بودم در ساعتي
نزديک به آن ساعت،جان او را در هندوستان،قبض کنم،او را در
اينجا ديدم و تعجب کردم،به هندوستان رفتم و در آنجا او را يافتم و
جانش را گرفتم.
..........................................................................................
امام هادی علیه السلام فرموده اند:
اُذکُر مَصرَعَکَ بَینَ یَدَی أهلِکَ، وَ لا طَبیبٌ یَمنَعُکَ وَ لا حَبیبٌ یَنفَعُکَ
هنگام جان دادن در برابر خانواده، خود را به یادآور که نه طبیبی می تواند مرگ را از تو دور بگرداند و نه دوستی می تواند تو را یاری نماید.
بسم الله الرحمن الرحیم
آدميان ، همين كه از قبر خارج مى شوند، با سرعت شروع به دويدن
مى كنند؛ گويا علامت و تابلوى مخصوصى را هدف قرار داده اند و اينان
مى خواهند هر چه زودتر خود را به آن رساند!
با چشمانى اشك آلوده به اطرافشان نگاهى مى اندازد (21) و مى
گويند:
يا ويلنا من بعثنا من مرقدنا؛ (22)
اى واى بر ما! چه كسى ما را از خوابگاهان برانگيخت ؟! و سپس با
سرعت سرشان را بالا مى اندازد و در حالى كه پلك چشم هاى شان
بى حركت است ، دلشان فرو مى ريزد؛(23)و با ديدن عذاب الهى سخت
متحير مى گردند و از خود مى پرسند:
اين جا ديگر كجاست ؟ حتما قيامت شده و اين جا يكى از توقف گاه
هاى آن است !
آه ! نكنيد قيامت بر پا شده باشد؟!
سپس با خود مى گويى : آرى ! حتما چنين است ،... در دنيا به من
گفته بودند كه :
فحاسبوا انفسكم قبل ان تحاسبوا عليها فان للقيامه خمسين مقفا كل
موقف مقدار الف سنه ؛ (24)
به حساب خود برسيد، پيش از آن كه در معرض حساب رسى قرار گيرد؛
زيرا براى قيامت پنجاه توقف گاه است و طول هر توقف گاهى هزار سال
است !
و من اصلا تو جهى نمى كردم و باز به همان راهى كه مى رفتم ، ادامه
مى دادم !...
آه ! آه !، خدايا نجاتم بده !
ولى به هر طرف كه مى روى بيش تر حيران مى مانى ، هيچ كس به
فكر تو نيست ؛ روزها پشت سرهم مى گذارد و عذاب حيرت آزارت مى
دهد و نمى دانى چه بكنى ؛ به خود وعده مى دهى كه شايد در توقف
گاه بعدى آرام تر باشيم ، اما چنين نيست به توقف گاه بعدى هم نزديك
مى شوى ؛ همهمه همه جا را پر نموده است وعده اى دل هايشان در
گلوهايشان گير كرده است .
اذا القلوب لدى الحنا جر كاضمين ؛ (25)
آن گاه كه جان ها از شدت ترس به گلوگاه مى رسد.
با ديدن اين منظره ، ترس و وحشتت بيش تر مى شود و در ميان آن
هياهو از خود سوال مى كنى : عاقبت چه خواهد شد؟ بالاخره به كجا
مى روم ؟ كى محاسبه ام تمام مى شود؟
اما كسى را ندارى كه پاسخت را بگويد و جواب سوال هايت را بدهد.
همه در فكر خودشان هستند؛ هر كسى با خود بگو مگوهايى دارد و تو
در حال زارى و ترس هستى كه به موقف سوم مى رسى ؛ تازه فهميده
اى كه كجا هستى ، از اطرافيانت درباره گناهان و ثواب هايشان سوال
مى كنى .
واقبل بعضيم على بعض يتسائلون ؛ (26)
بعضى به بعضى رو مى كنند و از يكديگر پرس و جو مى كنند.))
و هركدام جوابى مى دهند.
جوابى آن ها دردى بر دردهايت اضافه مى كند و تو دچار ترديد و ترس
مى نمايند و در سختى و دشوارى به سر مى برى و انتظار عبور از توقف
گاه را مى كشد كه ناگهان به برادرت مى افتاد و با سرعت به طرفش
صدايش مى زنى :
برادر ! برادر!
بيا!... بيا اينجا، من اين جا هستم !
و ((او)) با ديدن ((تو)) پا به فرار مى گذارد، و تو او را دنبال مى كنى تا
حرفت را به او بگويى ، ولى هر چه مى دوى ، او سرعتش را بيش تر
مى كند و تو نا اميد و خسته و كوفته ، توقف مى كنى . عرق ، سرو
رويت را پوشانده است و مى خواهى آن ها را پاك كنى ، ولى مگر مى
شود!
سرت را از شرمندگى به پايين مى اندازى و مى خواهى به طرف جلو
بروى ، كه پدرت تو را مى خواند و تو با ديدن او از شرمندگى گناهانى كه
كرده اى ، پا به فرار مى گذارى و با خود مى گويى :
بايد از اين صحنه فرار كنم و بيرون روم !
اما فريادى تو را متوجه خود مى كند كه :
و الذين كسبوا السيئات جزاء سئه بمثلها وتر هقهم ذله مالهم من الله
من عاصم ؛ (27)
آنان كه مرتكب گناه شده اند بايد مجازاتى همانند گناه خود ذلت و
خوارى ببينيد و هيچ قدرتى وجود ندارد كه بتواند آنان را از سخط الهى و
كيفر عادلانه او بر كنار نگاهدارد.
و فقو هم انهم مسئولون ؛ (28)
اينان را در مواقف سازد كه مسئول اعمال خويش هستند.
و تو با خود مى گويى :
بهتر است نزد اقوامم بروم و به هر صورت ممكن ، از آنها مدد بگريم شايد
بتوانم به بهشت راهى پيدا نمايم ! و: راه فرار كجاست ؟ و پاسخ مى
شنوى : راه فرار و پناهگاهى وجود ندارد. (29)
به طرف محل قبلى ات حركت مى كنى و در ميان آن جمعيت و آن همه
غوغا، دنبال دوستان و خويشانت مى گردى ، تا اين كه يكى از آن ها را
پيدا نموده و از او درخواست مى كنى تا تو را يارى نمايد.
و او مى گويد:
اتفاقا من هم دنبال تو مى گشتم تا از تو كمك بگيريم ! پس واى بر من !
و تو ناراحت و خشمگين و درمانده ، به فكر فرجام سرنوشت خويشى و
با خود مى گويى : آيا اميدى مى رود كه نجات پيدا كنم ؟!
صدايى را مى شنوى كه مى گويد:
كجا هستند كسانى كه (شما در دنيا) آنها را شريك من مى
پنداشتيد؟...
شركاى خود را (به فرياد رسى ) بخوانيد! (30)
و تو جواب مى دهى :
و الله ربنا ما مشركين ؛ (31)
سوگند به خدا، پروردگار ما، كه مشرك نبوده ايم !
و با اين دروغ ، مهرى بر لب هايت زده مى شود و به جاى لب ها پوست
بدن و دست ها و پاهايت به گمراهى و گناهان تو گواهى ميدهند.(32)
كم كم پرده ها كنار مى رود و مى فهمى كه ديگر جاى انكار و دروغ
باقى نيست .
و كل انسان الزمناه طائره فى عنقه و نخرج له يوم القيامه كتابا يلقيه
منشورا؛ (33)
و ما مقدارت و نتيجه اعمال نيك و بد هر انسانى را طوق گردن او
ساختيم و روز قيامت كتابى براى او بيرون آوريم ، در حالى كه آن نامه
چنان باز باشد كه همه اوراق را يكباره ملاحظه كند.
آن هنگام است كه به ياد سخن امام كاظم - عليه السلام - مى افتى
كه فرموده است :
كسى كه در دنيا از خود غافل باشد و به حساب كار خود در هر روز
رسيدگى نكند، از ما نيست . (34)
و با خود مى گويى :
اى كاش ! در دنيا به سخنان رهبران حق گوش فرامى دادم و نه اهل
تظاهر، كه پيرو واقعى آنان بودم و سيرت انسانى مى يافتم .
ولى ديگر دير شده است و هيچ راهى براى نجات تو وجود ندارد و تو در
خود دارى و سر افكندگى غرق شده اى ، و فرياد مى زنى :
خدايا! اگر مرا به جهنم بفرستى ، بهتر را آن وضع است ! (35)
اما بايد بچشى كه اين عذاب قهر متعال است و كسى نمى تواند آن را
از تو دور نمايد. (36)
بسم الله الرحمن الرحیم
آفتاب ، روشنايى اش را از دست داده است ؛ ستارگان از هم پاشيده
اند؛ كوه ها فرو ريخته اند؛ درياها شعله ور شده اند؛ (1)
مادران شيرده از وحشت ، بچه هاى خود را رها كرده و پا به فرار
گذاشته اند....(2)
و در آن ميان عده اى با صورت هاى مختلف ، راهى صحراى محشرند تا
در آن وادى جمع شوند و نتيجه اعمال خوب و بد خويش را ببينند.
گروهى به صورت مورچه (3) در آمده اند و گروهى به صورت ميمون (4) و
گروهى به صورت عقرب ، گروهى به صورت مارند و گروهى به صورت
پلنگ و گروهى با لب هاى كلفت - مثل لب هاى شتر - كه گوشت هاى
بدن خود را قيچى مى كنند و در دهان خويش مى گذارند(5) و گروهى با
شكم هاى پر از آتش :
ان الذين يا كلون اموال اليتامى ظلما انمايا كلون فى بطو نهم نارا؛ (6)
آنان كه اموال يتيمان را به ظلم و ستم مى خورند، در حقيقت آن ها در
شكم خود آتشى فرو مى برند و گروهى با چشمان بسته و كور:
و من اعرض عن ذكرى فان له معشيه ضنكا و نحشره يوم القيامه اعمى
؛ (7)
و هركس از ياد من اعراض كند، همانا (در دنيا) معيشتش تنگ شود و
روز قيامت هم دى را نابينا محشور كنيم .
و منادى بر فراز سر آن جمع گناهكار، فرياد مى زند:
لهم قلوب لا يفهون بها و لهم اعين لا يبصرين بها و لهم اذان لا يسمعون
بها اوليك كالا نعام بل هم اضل اوليك هم الغافلون ؛ (8)
آنها را دل هايى است بى ادراك و معرفت ، و ديده هاى بى نور و بصيرت
، و گوش هايى ناشنواى حقيقت . آن ها مانند چهار پايانند، بلكه بسى
گمراه ترند، آن ها همان مردمى هستند كه (از خدا و قيامت و عاقبت
كار خود به بازيچه دنيا) غافل شدند.
بنگريد و بينيد كه اين مردم ، به چه صورت هاى در آمده اند. اين شكل ها
كه مى بينيد، همان واقعى آن هاست ، صورت اصلى اين جاهلان و
كافركيشان ، در دنيا هم همين شكل بود.
يحشيرالناس على نياتهم ؛ (9)
مردم در قيامت مطابق نيت هاى و انگيزه هايشان محشور مى شوند.
گروهى با وضع شگفت آورى ، وارد جهنم مى شوند و در آن مكان
وحشتناك ؛ با طلا و نقره گداخته عذاب مى شوند:
يوم يحمى عليها فى نار جهنم فتكوى بها جبا ههم و جنوبهم و ظهورهم (10)
روزى كه (طلا و نقره ذخايرشان ) در آتش جهنم گداخته شود و پيشانى
و پشت و پهلوى آن ها را با آن داغ كنند!
و به آن ها خطاب مى شود:
هذا ما كنزنم لا نفسكم فذ و قوا ما كنتم تكنزون ؛
اين است (نتيجه ) آنچه در (دنيا) ذخيره كرديد، اكنون (آتش حسرت و)
عذاب اندوخته خود را بچشيد!
و در آن ميان ، عده اى نيز با صورت هاى نورانى و در حالى كه
لباسهايى از حرير بر تن دارند، به سوى بهشت حركت مى كنند، و در
جايگاه ابدى خويش با همسرانشان ، زندگى را آغاز مى كنند:
ان المتقين فى مقام امين فى جنات و عيون يلبسون من سندس و
استبرق متقابلين كذلك و زوجناهم بحور عين يدعون فيها بكل فاكهة
امنين (11).
پرهيزكاران در جايگاه امن و امانى هستند، در ميان باغها و چشمه ها،
آن لباس هايى از حرير نازك و (يا) ضخيم مى پوشند و در مقابل يكديگر
مى نشينند؛ اين چنين اند (بهشتيان ) و آن ها را با حورالعين تزويج مى
كنيم ؛ آنان هر نوع ميوه اى را كه بخواهند؛ در اختيارشان قرار مى گيرد
و در نهايت امنيت به سر مى برند .
فيهن قاصرات الطرف لم يطمثهن انس قبلهم و لاجان كانهن الياقوت و
المرجان (12).
در آن جاست زنانى كه جز به شوهر خويش ننگرند، و پيش از بهشتيان
هيچ آدمى وجنى به آنها دست نزده است آنان همانند ياقوت و
مرجانند .
و منادى بر ايشان مى خواند:
پرهيزكاران كه هم اكنون با حورالعين در اين سراى جاويد بر سر مى
برند، هر چه را كه بخواهند، بر ايشان حاضر مى شود،انواع و اقسام
غذاهاى لذيذ برايشان مهياست و آنها براى هميشه در اين مكان مقدس
به سر خواهند برد و اين پاداش عمل صالحى است كه آن ها به دستور
خداوند و براى او انجام دادند.
يطاف عليهم بصحاف من ذهب و اكواب و فيها ما تشتهيه الانفس و تلذ
الاعين و انتم فيها خالدون (13).
قدح هاى زرين و سبوها را در ميانشان به گردش مى آورند. در آن
جاست هرچه نفس آرزو كند و ديده از آن لذت ببرد، و در آن جا جاودانه
خواهيد بود .
و آن گروه درستكار با شادى غير قابل وصفى ، در باغ هاى بهشت
جاويد به استراحت مى پردازند، در آن جا جام مى دهند، و جام مى
ستايند كه در آن نه سخن بيهوده باشد و نه ارتكاب گناه ، غلامانشان
چون مرواريد پنهان در صدف به گردشان در چرخشند (14).
بهشتيان با چنين نعمت ها و وسايلى ، بر بالش حرير سبز و فرش هاى
فاخر تكيه مى زنند (15).
و در سايه درختان سدر پر ميوه بى خار و درختان پر برگ سايه افكن كه
سايه آنها ممتد و طولانى است ، در كنار نهر آب زلال و با ميوه و
غذاهاى فراوانى كه نه قطع مى شود و نه كسى را از آن باز دارند (16).
بر روى فرش هاى گران بها، با زنانى زيبا روى به آسايش مى پردازند.
و در همان حالت خوش ، ملائك به آنان مى گويند:
هذا يومكم الذى كنتم توعدون (17).
اين همان روزى است كه به شما وعده داده شده بود .
كلوا و اشربوا هنيئا بما اسلفتم فى الايام الخالية (18)
بخوريد و بنوشيد! نوش جان شما باد! اين جزاى نيكى هايى است كه در
ايام گذشته پيش از خود فرستاده ايد .
و بهشتيان پاسخ مى دهند:
سپاس و ستايش خدايى را كه وعده او درباره ما راست و درست بود و
سرزمين بهشت را نصيب ما گردانيد، تا در هر جاى آن كه بخواهيم ،
منزل گزينيم (19).
و در اين جا مناديان فرياد بر مى آورند:
آرى ! همه اين مسائل حق بود: ديديد كه چگونه قيامت برپا شد و عده
اى راهى جهنم گشتند، و افرادى هم به سوى بهشت رفتند تا از نعمت
هاى بى انتهاى الهى برخوردار شوند؟
همه اين واقعيات را در دنيا براى شما گفتند، ولى عده كمى از شماها
باور كرديد و بقيه با شيطنت و نيرنگ ، به دستورات پروردگاران عمل
ننموديد و تسليم شيطان شديد و امروز هرچه مى بينيد، نتيجه همان
عملى است كه در دنيا انجام داده ايد.
وفيت كل نفس ما كسبت و هم لايظلمون (20).
البته هر شخصى آن روز به تمام جزاى عمل خود خواهد رسيد و به هيچ
كس ستمى نخواهد شد .
پس ، خوشا بر احوال آنان كه حقيقت را برگزيدند، و امروز وارد بهشت
برين شدند. و بدا بر احوال كسانى كه دنبال باطل رفتند و كافر شدند و
امروز هيچ راه نجاتى پيش رو ندارند.
بسم الله الرحمن الرحیم

یا علی رفتم بقیع اما چه سود
هرچه گشتم فاطمه(س) آنجا نبود
یا علی قبر پرستویت کجاست؟
آن گل صد برگ خوش بویت کجاست؟
هرچه باشد من نمک پرورده ام
دل به عشق فاطمه خوش کرده ام
حج من بی فاطمه (س) بی حاصل است
فاطمه (س) حلال صدها مشکل است
( شكافتن قبر و مفقود بودن مرده لوطى )
در زمان حكومت عمر بن خطّاب ، غلامى را نزد او آوردند كه مولاى خود را
كشته بود، عمر بدون آن كه تحقيق و بررسى نمايد، حكم قتل او را صادر
كرد.
اين خبر به اميرالمؤ منين علىّ عليه السلام رسيد و شهود نيز شهادت
دادند؛ كه اين غلام مولاى خود را كشته است .
حضرت خطاب به غلام كرد و اظهار نمود: تو چه مى گوئى ؟
غلام در پاسخ گفت : بلى ، من او را كشته ام .
حضرت فرمود: براى چه او را كشته اى ؟
گفت : اربابم خواست به من تجاوز لواط كند ولى من نپذيرفتم ، و چون
خواست مرا مجبور كند، من او را از خود بر طرف ساختم ، وليكن بار ديگر آمد
و به زور با من چنان عمل زشتى را مرتكب شد و من هم از روى غيرت و
انتقام او را كشتم .
حضرت اظهار داشت : بايد بر ادّعاى خود شاهد داشته باشى ؟
غلام عرض كرد: يا امير المؤ منين ! در حالى كه من در آن شب تنها بودم ،
چگونه مى توانم شاهد داشته باشم ؛ و او درب ها را بسته بود و من
اختيارى از خود نداشتم .
امير المؤ منين علىّ عليه السلام فرمود: چرا بر او حمله كردى و او را
كشتى ؟ آيا او از اين عمل زشت پشيمان نشده بود؟ و آيا ندامت و توبه او را
نشيندى ؟
غلام گفت : خير، هيچ أ ثرى از آثار ندامت در او نديدم .
حضرت با صداى بلند فرمود: اللّه اكبر! صداقت يا دروغ تو، هم اكنون روشن
خواهد گشت .
بعد از آن دستور داد تا غلام را بازداشت نمايند و سپس به اولياى مقتول
خطاب كرد و فرمود: سه روز كه از دفن مرده گذشت ، جهت بيان و صدور
حكم مراجعه كنيد.
چون روز سوّم فرا رسيد، امام علىّ عليه السلام به همراه عمر و اولياء
مقتول كنار قبر رفتند و حضرت دستور داد تا قبر را بشكافند؛ سپس اظهار
نمود: چنانچه جسد مرده موجود باشد، غلام دروغ گفته ؛ و اگر مفقود باشد
غلام ، صادق و راستگو است .
پس وقتى كه قبر را شكافتند، جسد را در قبر نيافتند؛ و چون به حضرت علىّ
عليه السلام گزارش دادند كه جسد در قبر نيست .
حضرت اظهار نمود: اللّه اكبر! به خدا قسم ! نه دروغ گفته ام و نه تكذيب
شده ام ، از پيغمبر خدا صلّى اللّه عليه و آله شنيدم كه فرمود:
هر كه از امّت من باشد و عمل زشت قوم لوط را انجام دهد كه همانا به
وسبله فريب شيطان انجام مى دادند و بدون توبه از دنيا برود و او را دفن
كنند، بيش از سه روز در قبر نخواهد ماند؛ و او را با قوم لوط محشور مى
گردانند؛ و به عذاب سخت و دردناك الهى گرفتار خواهد گشت .
پس از آن ، حضرت امير عليه السلام فرمود: غلام را آزاد كنيد.
(26)از دكتر حسن احسان تهرانى كه در كربلا مطب داشته نقل شده است : روزى
مشرف به كاظمين شدم و بعد از آن كنار دجله رفتم ، ديدم جنازه اى را عده اى بر
دوش گرفته و به سمت حرم مطهر حركت مى كنند.
هنگامى كه جنازه را به طرف صحن مطهر مى بردند، من هم كه عازم تشرف بودم
به دنبال آن حركت كردم . مقدارى كه او را تشيع كردم ناگاه ديدم يك سگ سياه
ترسناكى روى جنازه نشسته است !
بسيار تعجب كردم و با خود گفتم : اين سگ ، چرا روى جنازه رفته است ؟ متوجه
نبودم كه اين سگ نيست بلكه تجسم يافته اعمال ميت است . به افرادى كه در
اطراف من تشييع مى كردند گفتم : روى جنازه چيست ؟
گفتند: چيزى نيست به جز همين پارچه اى كه مى بينى ! دريافتم كه اين سگ
صورت واقعى اعمال ميت است و فقط من آن را مى بينم و ديگران ادراك نمى
كنند.
هيچ نگفتم تا جنازه را به صحن مطهر رسانيدند. همين كه خواستند تابوت را براى
طواف داخل صحن برند ديدم آن سگ از روى تابوت پائين پريد و در گوشه اى ايستاد
تا آن كه جنازه را طواف دادند. وقتى مى خواستند از در صحن خارج شوند، دوباره
آن سگ به روى جنازه پريد!(133)
معلوم است كه صاحب آن جنازه مرد ظالم و متجاوزى بوده كه صورت ملكوتى او به
شكل سگ مجسم شده است . (چون آن دكتر داراى صفاى باطن بوده اين معنى
را ادراك مى نموده و ديگران چيزى نمى ديده اند.)
از شيخ بهايى نقل شده : ايشان روزى به قصد زيارت يكى از اهل حال كه در
مقبره تخت فولاد منزل داشت از اصفهان بيرون رفت . چون به خدمت آن شخص
عارف رسيد و مشغول صحبت شدند، مرد عارف براى شيخ نقل كرد:
روز گذشته امر عجيبى در اين جا واقع شد كه من شاهد آن بودم ! قضيه چنين
بود: ديدم جماعتى جنازه اى را آوردند و در فلان موضع دفن نمودند و رفتند، (موضع
دفن را به شيخ بهايى نشان داد).
مى گويد: ساعتى نگذشت ناگاه بوى خوشى به مشامم رسيد كه از بوهاى عالم
دنيا نبود! متحير شدم و از چپ و راست در صدد بر آمدم كه بدانم آن بو از كجا
است .
ناگهان جوان خوش صورتى را ديدم كه در لباس سلاطين و صاحبان ثروت به جانب
آن مقبره كه تازه صاحب آن را دفن كرده بودند در حركت است ، وقتى كنار قبر
رسيد ناگهان داخل آن شد! زمانى نگذشت كه بوى زننده اى به مشامم رسيد كه
در تمام عمر خود بدتر و گندتر از آن نديده بودم . به دنبال آن بر آمدم ديدم سگى
سياه و بدهيبتى به سوى همان قبر در حركت است و داخل آن شد.
از اين قضيه تعجب كردم ! در فكر فرو رفتم و متحير بودم . ناگاه ديدم آن جوان كه
اول داخل قبر شده بود با لباسهاى پاره پاره و بدن مجروح و خون آلود بيرون آمد! از
همان راهى كه آمده بود شروع به رفتن كرد. من از خود را به او رسانيدم
درخواست و التماس نمودم كه حقيقت اين امر را برايم بيان كند. گفتم : تو كيستى
؟ آن سگ چه بود و چرا داخل قبر شديد؟ چرا بيرون آمدى و بدنت مجروح شده
است ؟
در جواب گفت : من اعمال نيك اين ميت بودم ! ماءموريت داشتم با او رفاقت نمايم ،
آن سگ سياه و بدهيبت ، اعمال زشت و ناصالح او بود كه وارد قبر شد! گفتم :
اين جا، جاى من است ! تو از قبر بيرون برو. آن هم گفت : اين جا، جاى من است
و تو بيرون برو! اما چون اعمال بد او بيشتر بود آن سگ غالب شد و مرا مجروح و
لباسهايم را پاره كرد و با اين وضع كه مى بينى از قبر بيرون نمود و خودش تا روز
قيامت رفيق و همنشين او شد.(135
بسم الله الرحمن الرحیم
بزرگ بنى سليم از مشايخ خود نقل كرده است كه سالى به جنگ ساكنان روم رفتيم
و بر ايشان غالب شديم پس به يكى از كليساهاى آن جا رفتيم و ديديم اين بيت بر
ديوار آن نوشته است :
| اتر جوا امه قتلت حسينا |
| شفاعه جده يوم الحساب |
آيا گروهى كه امام حسين عليه السلام را كشتند، به شفاعت جدش رسول خدا
صلى الله عليه وآله در روز جزا اميد دارند !
پس از آنها پرسيدم چه وقت اين را در جا نوشته اند ؟گفتند: سيصد سال پيش از
بعثت پيامبر شما.
در كتاب ياقوت از عبدالله بن صفار روايت شده كه سالى با نصارا جنگ كرديم و
بسيارى از ايشان را اسير نموديم در ميان اسيران پيرى دانا بود او را اكرام نموديم آن
پير براى ما حكايت كرد كه سيصد سال پيش از مبعوث شدن محمد عربى صلى الله
عليه وآله ، گروه نصارا در بلاد روم گودالى كندند، ناگاه سنگى پيدا شد به زبان
فرزندان حضرت شيث كه در آن نوشته شده بود:
| اترجوا عصبة قتلت حسينا |
| شفاعة جده يوم الحساب |
شيخ جعفر ابن نما در مثير الاحزان به سند خود از سليمان اعمش روايت كرده
است : سالى در ايام موسم حج مشغول طواف كعبه بودم ناگاه مردى را ديدم كه مى
گويد: خداوندا مر ا بيامرز، اگر چه مى دانم كه مرا نمى آمرزى پس از سبب نااميدى
آن مرد پرسيدم گفت : من يكى از آن چهل نفر هستم كه موكل به سر مبارك جناب
امام حسين عليه السلام بودند، هنگامى كه آن سر مبارك را براى يزيد پليد به شام
بردند، چون از كربلا بيرون رفتيم منزل اول دير نصارا بود در آن جا فرود آمديم و سر
مبارك آن حضرت را بر نيزه بلندى نصب كرديم و به خوردن مشغول شدميم ناگاه ديدم
كه دستى از ديوار پيدا شد و با قلم آهنى سطرى با خون به ديوار نوشت :
| اترجوا امة قتلت حسيناز |
| شفاعة جده يوم السحاب |
پس ما بسيار ترسيديم يكى از رفيقان ما برخاست كه آن دست را بگيرد، اما دست
غايب شد .(258)
بسم الله الرحمن الرحیم
عايشه مى گويد: روزى حضرت رسول صلى الله عليه و آله به من فرمود: كدام
حالت براى ميت از همه حالات سخت تر است ؟ عرض كردم : خدا و رسول آگاه
ترند.
فرمود: اى عايشه ! تو بگو! عرض كردم : سخت ترين حالت وقتى است كه مى
خواهند ميت را از خانه اش بيرون برند، اولاد او اطرافش را گرفته و فريادشان بلند
است و مى گويند: ((وا ابتا وا ابتا)) ، فرمود: اين حالت بسيار سخت است ! اما
سخت تر از اين اين هم هست ، عرض كردم : سخت تر از اين وقتى است كه
ميت را در لحد گذارند و خاك رويش بريزند و او را تسليم خدا كنند، دوستان از كنار
قبرش برگردند و او را تنها گذارند.
فرمود: از اين سخت تر هم مى باشد. عرض كردم : يا رسول الله ! شما بفرماييد.
فرمود: از همه حالت براى ميت سخت تر، وقتى است كه غسال براى غسل دادن
ميت داخل خانه او شود، انگشتر جوانى را از دست و پيراهن عروسى را از بدنش
بيرون آورد و عمامه را از سر علماء و فقها بردارد.
در اين هنگام وقتى روح ، بدن را عريان بيند فرياد زند و با صداى بلند كه همه
خلايق (مگر جن و انس )، بشنوند. گويد: اى غسال ! ترا به خدا قسم كه ! لباس
مرا به آرامى بيرون آور؛ زيرا در اين ساعت تازه از دست ملك الموت راحت شدم .
زمانى كه غسال آب روى ميت ريزد فرياد زند و گويد: اى غسال ! ترا به خدا قسم
آب را به آرامى روى من بريز، آن را ملايم كن كه نه سرد باشد و نه گرم ، زيرا جسد
من در اثر خارج شدن روح از آن ، آتش گرفته و طاقت ندارد.
وقتى غسال مشغول غسل دادن شود، فريادش بلند گردد: اى غسال ! ترا به خدا
قسم دست خود را به آرامى بر روى من بكش ؛ اين جسد به واسطه خارج شدن
روح از آن ، مجروح شده و تحمل ندارد كه دست خود را با قوت بر آن بكشى .
موقعى كه از غسل دادن فارغ شد و ميت را در كفن گذاشت و پاهاى او را محكم
بست ، فريادش بلند شود و گويد: اى غسال ! ترا به خدا قسم ! سر و صورت مرا با
كفن نپوشان تا زن و بچه و بازماندگان ، مرا ببينند، زيرا اين آخرين ديدار است ، من
امروز از آنها مفارقت كنم و تا قيامت مرا نمى بينند.
چون ميت را براى بردن به قبرستان ، از خانه خارج كنند، فرياد زند: اى جماعت ! در
بردن من عجله نكنيد تا خانه و اهل و عيال خود را وداع كنم . سپس فرياد كند و
گويد: من زن خود را تنها و بدون شوهر گذاشتم اذيتش نكنيد، اولاد من يتيم
شدند به آنها ظلم روا نداريد؛ زيرا من امروز از خانه خود خارج شدم و ديگر به آنجا بر
نمى گردم .
بعد از آن كه جنازه را به سوى قبرستان حمل كردند. گويد: شما را به خدا قسم ،
عجله نكنيد تا صداى اهل و عيال خود را كه گريه و ناله مى كنند بشنوم ؛ زيرا من
از آنها جدا مى شوم و ديگر تا روز قيامت صداى آنها را نمى شنوم .
چون جنازه را كنار قبر به زمين گذاشتند. فرياد زند و گويد: اى دوستان و برادران !
اى اهل و عيال و اى بازماندگان ! و اى همسايگان من ! دنيا شما را فريب ندهد
كما اين كه مرا فريب داد، زمانه با شما بازى نكند، همين طور كه با من بازى كرد،
از من عبرت گيريد؛ زيرا مالى جمع كردم و همه را براى ورثه گذاشتم بدون آن كه
خود از آن استفاده كنم ! در حالى كه وقتى خداوند حساب آنها را رسد و در دادگاه
، مجرم شناخته شوم آن ها گناهان مرا به دوش نمى گيرند.
موقعى كه بر ميت نماز خوانده مى شود عده اى از دوستان و اهل و عيال او بر
مى گردند. مى گويد: اى دوستان و برادران ! مى دانستم كه ميت در دل دوستان
از زمهرير سردتر مى شود اما نمى دانستم به اين زودى از دل آنها بيرون مى رود و
نسبت به آن سرد مى شوند.
بعد از آن كه ميت را داخل قبر نهادند. با فرياد بلند گويد: اى وارثين ! مال و منال
زيادى جمع كردم و همه را براى شما گذاشتم . من با دست خالى و بدون اين كه
چيزى از آن را براى خود حمل كنم و از ميان شما رفتم ، مرا فراموش نكنيد و از اين
مال و ثروت بهره و نصيبى هم براى من قرار دهيد و با دعاى خير و صدقه ، مرا يارى
كنيد و ياد نماييد.(78)